اشک تاریکی

سکوت فریاد نابودی کلیشه هاست...

سریال کره ای ققنوس سریال کره ای ققنوس
نسخه کامل و دوبله فقط 8000 تومان
پخش شده از شبکه فارسی  1
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


+نوشته شده در جمعه 9 مرداد ماه سال 1388ساعت8:34 PMتوسط مرگ | نظرات (3)

نظرات (3)


+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388ساعت04:51 AMتوسط مرگ | نظرات (7)

نظرات (7)

اولین داستان یک صفحه ای رو در اینجا قرار می دهم...امیدوارم که خوب شده باشد...

به نام خدا

اشک تاریکی

 قدم ها یکدیگر را نمی شناختند.زمان می گذشت و سرنوشت نزدیک و نزدیک تر می گشت.جامه ی سیاهش جلوه ی کوچکی از درونش را به رخ می کشید.آرام و آهسته در این غروب یخ زده به سوی سرنوشتی که هنوز جوهرش بر سر دفتر روزگار خشک نشده بود،می رفت.


 آرزوی کوچکش را قبل از شروع کنار گذاشته بود.دیگر حتی خاطره ای کوچک هم از خود نمی خواست.چشمان سیاهش آرام و با دقت همه جا را زیر نظر داشت.در کوچک سفید را دید.به یاد گذشته افتاد،برای چه کسانی دست به این کار می زد؟همان ها که تنهایش گذاشته بودند؟سالها..!اما دوستی این ها را نمی شناخت.او می رفت برای شروع انقلاب سکوت.


 پیرمردی نزدیک دیوار منتهی به در قدم می زد..شاید سنش از روحش پیر تر بود..آتش سیگار،در هوایی که دیگر رو به تاریکی بود، چروکهای صورتش را نمایان تر می کرد..آخرین سخنان را در ذهن مرور می نمود:"شاید سکوت فریاد نابودی کلیشه هاست".در را باز کرد و تیزی نگاه پیرمرد را به جان خرید.نوری سفید به صورتش تابید.دستش را مقابل چشمانش گرفت،نوری که دلش را می آزرد و به اون یاد آوری می کرد سفیدی همیشه هم نماد پاکی و خوبی نیست!


 تا سرنوشت چند صباحی بیش نبود و کاش فکر نمی کرد او برای همه و هیچ کس برای او...هوا تاریک شده بود.پیرمرد آخرین پک را به سیگار زد و صدای انفجاری که کمی آرام تر از سکوت بود؛به گوش رسید.چند لحظه بعد بار دیگر در آرام و بی صدا باز شد و بر وحشت پیرمرد افزود.


 او بود..با چهره ای سفید..به روح می ماند و شاید هم....دوباره در کوچه به راه افتاد و صدای قدم هایش در تاریکی نفوذ می کرد.و اکنون بود که...

 

تاریکی می گریست

 

پایان

+نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند ماه سال 1387ساعت00:17 AMتوسط مرگ | نظرات (7)

نظرات (7)

به نام خدا

 

آسمان(رفت)

سلام...آسمان و زمانه گله دارم ازت....که بر باد داده ای عشق و معرفت!

فریادی بی سکوت،خسته از زندگی،چرا تمام مشکلات برای یک مدت است؟چرا کم کم به سر آدم نمی ایند تا بتواند روی پای خود بایستد؟

من،مرگ،قلم در دستم محکم است ولی پاهایم می لرزد،کمرم آرام آرام خم می شود...کاش لحظه ای آرامش بود...همه می خواهند مثل گذشته شوم...همان آدم خندان و سر حال...هیچ کس باور نمی کند من همانم ولی بدانند خودشان این تقدیر را رقم زدند،که این گونه تاریک و "مرگ" شودم...خسته از زندگی...با اشک در تاریکی...اه که امروز با این غم ،بادی سرد بر قطره های جاری بر صورتم وزید و سرد ترم کرد...یاد آور شد که من سنگم،که راحتی را بوسیده و کنار گذاشته ام و ....خسته ام!

چرا آسمان؟از تو گله دارم!چرا زمانه این چنین بی رحمی؟چرا و چرا و چرا؟می دانم به جوابش نمی رسم ولی حس می کنم،حس می کنم در حقمان ظلم شده ...که بی دلیل...او هم رفت،می دانم روزی باز می گردیم ولی این زمان دوری؟تک  تک ثانیه هایش...که می داند چه بلایی بر سرمان خواهد آمد؟من خسته ام اما هنوز هستم،با امید به آینده...به فردایی که همه ی جدایی ها تمام شود..و می شود.اما نه به این زودی ها...اما امید هست...پس نا امید نباش و به آینده بنگر...به همه ی حرفهای زده شده،به تمام ثانیه ها...هر روز خدوم بر خودم می گویم مرا چه شده است؟باید چه باشم؟همان انسان قبل؟که به او می گفتند خام و بچه؟یا بشوم مرگ؟بی احساس؟که حال می گویند همانند گذشته شو..اما یکی از عزیزان گفت:"تو هر چه باشی می پذیرم ولی می دانم که مرگ نیستی!"

خسته ام آری از این همه تضاد!که ندانم چه باشم...چه گویم،...چه بینم..می خواهم تمام شود...می خواهم لحظه ای آرامش...در کنار کسانی که تنهایی را....

 

فقط می دانم سردم است....زیاد!از تنهایی.......اما هنوز منتظرم...تا ابد...همیشه منتظر می مانم...

 

قبل از اینکه این مطلب را انتشار دهم او بازگشت!ولی خواستم یادم بماند که چه حسی داشته ام از دوری...

"مرگ"


+نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387ساعت11:59 PMتوسط مرگ | نظرات (2)

نظرات (2)